تبليغاتX
بـــــــــــــــردگی دارد درد

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

...
یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم!!!!
+ تاريخ دوشنبه 1390/02/26ساعت 15:14 نويسنده رها |

کاش ميشد لحظه هارا پس گرفت!

+ تاريخ یکشنبه 1390/02/25ساعت 12:48 نويسنده رها |

+ تاريخ دوشنبه 1390/02/05ساعت 11:23 نويسنده رها |

 

تو می دانی

هر که نداند تو که می دانی رویاهایی که ساخته ام با ما

واقعی تر از واقعیتند

و می دانی سر روی پایت که بگذارم

چه تند می زند قلبم

و من امشب

تنها به این فکر می کنم

که چه خالیست

جای عکست روی دیوار کنار تخت

+ تاريخ دوشنبه 1390/02/05ساعت 11:21 نويسنده رها |

عاقبت گل شوم و گل بدمد از گل من

حسرت دیدار تو هرگز نرود از سر من

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داندو من دانم و داند دل من!

+ تاريخ دوشنبه 1390/02/05ساعت 11:16 نويسنده رها |

دیگه زندگیم داره ته میکشه

از دلم پیاده شو اخرشه

نه بمون !شاید بازم جون بگیرم

نه برو!میخوام که راحت بمیرم

نه بشین !که سر رو شونت بذارم

نه پاشو!که دیگه دوست ندارم

نه نه نه بیا!بیاو دستامو بگیر

عشق من بیا توهم بامن بمیر

+ تاريخ دوشنبه 1390/02/05ساعت 11:12 نويسنده رها |

نیامدنت را به فال نیک می گیرم
ار کجا معلوم
که می آمدی و خنده هایت
شبیه خنده های نامردان نشده بود؟
از کجا
که می آمدی و دست هات
به جای بوی نوازش من در خواب
بوی اسکلت هایی که هنوز نمرده اند نمی داد؟
به نیامدنت ادامه بده
شبی که رفتی
حسابی ماه بودی
از کجا که شبی که خدایی نکرده برمی گردی
ماه را زیر قدم های تند هوس آلودت
شکنجه نکرده باشی؟

 

+ تاريخ دوشنبه 1390/02/05ساعت 11:11 نويسنده رها |

کلاهم را که قاضی می کنم،

می بینم نه زیبایی خاصی داشت!

نه اخلاقش اخلاق آدمیزاد بود!

اصلا لیاقت من را نداشت!

حیف آن روزها که برایش هدر دادم و ... (سکــــوت)

 

خب،

تو بگو،

چه بگویم وقتی دستم به آلو نمی رسد!!!؟

+ تاريخ سه شنبه 1390/01/30ساعت 11:54 نويسنده رها |

افسوس که مردمان شهر من تنها پس از مرگشان شادروان میشوند.

+ تاريخ سه شنبه 1389/12/17ساعت 11:10 نويسنده رها |

امـروز ،

درگیـر دیـروز.

دیـروز ،

در پـی ِ آن روز.

آن روز ،

حـادثـه ای جـانـسوز.

حـادثـه ،

چـشمان ِ خـانـمانـسوز.

چـشمان؟

- مـحکـومان ِ امـروز -.

مـحـکـومان ،

پـشیمـانـند هـر روز.

هـر روز ،

عـذاب ِ چـرای ِ آن روز.

عـذاب ،

هـمـدردی دیـگـران ِ دلسوز.

دیـگـران!

.....

در کشمـکشم هر روز ، کـه چـرا دیـروز

دیـدمـو نگـفـتم ، دردم را آن روز ....

+ تاريخ دوشنبه 1389/10/20ساعت 12:34 نويسنده رها |

+ تاريخ شنبه 1389/10/18ساعت 16:31 نويسنده رها |

سلام دوست جونام خوبین؟

خیلی وقته نیومدم سر به خونم بزنم دیگه انگار اینجام برام غریبه شده

درو دیوارش بوی غربت گرفته یادم میاد یه زمانی اینجا تنها جایی بود که خط خطی رو دیوارش

لذتبخش ترین کار دنیا بود اما الان انقدر تو لجنزار واقعی غرق شدم که به خونه ی مجازیم نمیرسم

کلی حرف برای زدن دارم اما نمیدونم از کجاش باید شروع کنم واز گفتنش میخوام به کجا برسم برای همین نمیگم چون گفتن دردا چیزی از شدتش کم نمیکنه فقط خواستم بهتون بگم که دوستون دارم خیلی زیاد  اما رسم روز گار همینه که هیچ خوشی موندگار نیست

الان باید برم نمیدونم دفعه ی بعد که وقت میکنم کلید بندازمو بیام خونم کی باشه

فقط امیدوارم بار بعد همه چیز سر جاش باشه

بردگی دارد درد

بلاگفا

شما

رها

دل نوشته:همه چیز از دور قشنگه حتی ادما نزدیک که میشی گندش در میاد

 

+ تاريخ سه شنبه 1389/10/14ساعت 14:24 نويسنده رها |

دلخوشیهام را به کثافت میکشند کائناتتان
دی وی دی سیکرت به حلقم نکنید

تف به خدایی که هست
تا لباس سیاه و رنگیمان را تنش کنیم
که تو بودی که خواستی، که کردی.
که کرد
مرا
تو را
او را

مرا دیگر گونه خدایی میبایست.
مصون از انحرافات جنسی

تف به تو و خزعبلاتت
تف به نویسنده و جد و آبادش
قصه ای دیگر میبایست مرا.

من عاشقانه ام نمی آید دیگر
فلسفی و ادیبانه ام نمی آید
درد پوشیده ام
"میاد بـِم؟"

هی نگاه کن خوشبختی های خوشگلت دارند میپرند.
نگاه کن وقتی که راندا برن خودش را خیس میکند.

و من حیف
نمیمیرم باز.

+ تاريخ سه شنبه 1389/10/14ساعت 14:7 نويسنده رها |

بساط تمام دستفروش های شهر را زير و رو كرده ام،

اما هيچ اثری نيست كه نيست!

كاش دستانش در دست من بود!!!

 

+ تاريخ سه شنبه 1389/10/14ساعت 14:6 نويسنده رها |

دوست داشتم

حالا انگار برام شدی مثه یه عروسک قاطی عروسکای ویترین یه مغازه

که حالا من دامن هر رهگذری و که میکشم تو رو برام نمیخره.!!!

+ تاريخ شنبه 1389/08/29ساعت 14:31 نويسنده رها |

تو هرگز از خاطرات روزهای جوانی ام نخواهی رفت.

همانطور كه پسرك بازيگوش همسايه مان، از خاطرات روزهای كودكی ام.

 

راستی اسمش چه بود!؟

... اه ...

... لعنت به اين حافظه!!!

 

+ تاريخ جمعه 1389/08/28ساعت 23:40 نويسنده رها |

سلام عزیزای خودم

خوبین؟

خوشین/؟

دلم براتون .شده بود حسابی شرمنده ی همتونم

از طریق سیستم کافی نت اومدم ونمیتونم بیام پیشتون وجواب محبتتونو بدم

فقط اومدم که یه دستی به سروروی خونم بکشم ودوباره غرق شم تو این لجنزار واقعی !!!

تو این چند وقتی که نبودم اتفاقات زیادی برام افتاد اونقدر که حس میکنم زیر بار فشارشون کمرم خم شده .اینروزا فقط خودمو به بودن خدا خوش میکنم

اخرین سنگر سکوتهههههههههه.

نیومده باید برم

دلم براتون تنگ میشه برای کسایی که توشادیا وناراحتیا باهام بودن با شادیم شاد شدن

با ناراحتیم ابراز همدردی کردن

نمیدونم چی باید بگم

فقط میگم دوستووووووووووووون دارم خیلی زیادددد.

امیدوارم وقتی برمگردم همه چی سر جاش باشه

بلاگفا

بردگی دارد درد

رها....

 

 

+ تاريخ جمعه 1389/06/26ساعت 21:9 نويسنده رها |

ماندنی نبودی

اینو باید از اولش میفهمیدم

پای بندت نمیتونم بکنم

تو رو از خودم روندم

به هیچ دلیل

وقتی رفتی

بی هیچ دلیلی بازم منتظرت موندم

.

+ تاريخ جمعه 1389/06/26ساعت 20:52 نويسنده رها |

من« دوشيزه مکرمه» هستم،

وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و  همزمان قند توي دلم آب مي شود. 

= = = = = = = = = =

 من «مرحومه مغفوره» هستم،

وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم .

= = = = = = = = = =

من «والده مکرمه» هستم،

وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي  خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند .

= = = = = = = = = =

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،

وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه  شهر به چاپ مي رساند

= = = = = = = = = =

من «زوجه» هستم،

وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

= = = = = = = = = =

من «سرپرست خانوار» هستم،

وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

= = = = = = = = = =

من «خوشگله» هستم،

وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

= = = = = = = = = =

من «مجيد» هستم،

وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

= = = = = = = = = =

من «ضعيفه» هستم،

وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

= = = = = = = = = =

من «بي بي» هستم،

وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

= = = = = = = = = =

من «مامي» هستم،

وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

= = = = = = = = = =

من «مادر» هستم،

وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

= = = = = = = = = =

من «زنيکه» هستم،

وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ مي شنود.

= = = = = = = = = =

من «ماماني» هستم،

وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

= = = = = = = = = =

من «ننه» هستم،

وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

= = = = = = = = = =

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم،

وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

= = = = = = = = = =

من «بانو» هستم،

وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

= = = = = = = = = =

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

= = = = = = = = = =

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

= = = = = = = = = =

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

= = = = = = = = = =

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

= = = = = = = = = =

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

= = = = = = = = = =

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

= = = = = = = = = =

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند...ژ

+ تاريخ سه شنبه 1389/06/16ساعت 17:36 نويسنده رها |

بو میاد!

بوی رفتن !

+دیـگه آروم نیستم اینجا راحت نیستم . .

سلام سلام

اميدوارم حال همه ي جوجو هام خوب باشه

يه چند مدتي بالاجبار نيستم سيستمم مشكل پيدا كرده نوعي خود درگيريه مزمن!

الان هم از طريق سيستم كافي نت اومدم ودستي به سر وروي خونه ام كشيدم

زود زود برميگردم .

رسم روزگر فراموشيه اما ،شما فراموش نكنين كسي رو كه در لابه لاي زمان به يادتونه

اميدوارم وقتي برميگردم همه چيز سر جاش باشه

خونه ام

شما

بلاگفا

رها

مراقب خودتون باشين

ياحق

+ تاريخ سه شنبه 1389/06/16ساعت 17:31 نويسنده رها |

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت که بماند یکجا

به کجا؟

معلوم است به در خانه تو

دل من عادت داشت

که بماند آنجا ، پشت یک پرده توری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی …

رها نوشت:

تازگی ها احساس می کنم روحم روسپی شده است!

دیشب با شیطان تانگو می رقصیدم!

امشب هم بستر خدا شده ام!

تا فردا کدام سوار، بر حاشیه ی بزرگراه زندگی، برایم ترمز بزند!!؟

+ تاريخ دوشنبه 1389/06/08ساعت 22:54 نويسنده رها |

رها نوشت:میگن باید سقط جنین کنم دل کندن فرزند ناخواسته ی دل بستنه !!

درگیر این فرزند ناخواسته شدم!

واقعا کجای این کلمات نامفهومه؟؟؟

ویا اینکه کجای این کلمات شبیه اینه که رها بارداره والان هم پدر بچه مشخص نیست وناچاره که سقط جنین کنه!؟؟

الهی که من فدای روحیه ی همیشه نگرانه ایرانی بشم که گاهی وقتا اونقدر نگرانی زیاد میشه که هیچ توجهی به حرف نیست ولی...

این فقط یک جمله بود !

از نگرانی وابراز همدردی وراه کارهای همتون ممنونم.

ودیگر هیچ./

+ تاريخ دوشنبه 1389/06/08ساعت 2:30 نويسنده رها |

امشب میخوام یه مطلب متفاوت بگم میخوام بگم همون بهتر که ما جوونا تو خامی وبی خبریه خودمون سر کنیم دلم به حال جهالتو حماقت مردمم میسوزه

امشب میخوام بگم

ای کسانی که به اصطلاح ایمان اورده اید!

ایمان نیاوردگان را ازار ندهید

همانا شاید ندیده های ایشان از دیده های شما بیشتر باشد!

به این عکس با دقت نگاه کنید!

seyed bijan 3

ا-م-ا-م-ز-ا-د-ه س-ی-د -ب-ی-ژ-ن-(-ع-)؟؟!!!!!!!! میگم من الان اخر اعتقاد به این بزرگوار شدم

فقط یکی به من توضیح بده باتوجه به اینکه عربها اصلاحرف"ژ" رودر دایره لغاتشون ندارن واینکه اسم ب-ی-ژ-ن- یک اسم کاملا فارسی است پدرومادر این بزرگوار ایشون رو چی صدا میزدن؟؟؟

seyed bijan 2

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته بدان میخندم!!!

+ تاريخ یکشنبه 1389/06/07ساعت 2:42 نويسنده رها |

هفت بار
هفت خان را
از آخر به اول
از اول به آخر
از وسط به وسط
آمده ام
شده ام
دویده ام
زمین خورده ام
و هنوز
دل در گروی آنانی داری
که پا روی پا انداخته اند

رها نوشت:میگن باید سقط جنین کنم دل کندن فرزند ناخواسته ی دل بستنه

درگیر این فرزند ناخواسته شدم!

+ تاريخ یکشنبه 1389/06/07ساعت 2:26 نويسنده رها |

بد کنی!

بد بشی!

برگردی!

برنگردی!

بری!

بیای!

نمونی!

بمونی!

بالا بری!

پایین بیای!

همینی که هستی...

یـک من درست

یـک تو غلط  

یک ما خنثی        

 کافیست

 تــا بـاور کــنم

تو....

+ تاريخ یکشنبه 1389/06/07ساعت 0:33 نويسنده رها |

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي

او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا



من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم

تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت



معلم گفته بود انشا بنويسيد

موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت



من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

تو نوشته بودي علم بهتر است

شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود



معلم آن روز او را تنبيه کرد

بقيه بچه ها به او خنديدند

آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد

هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم

گاهي به هم گره مي خورند

گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت



من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار

توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد

تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن

بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد

او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد



سال هاي آخر دبيرستان بود

بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده



من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم

تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد

او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

 

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت



من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم

تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود



من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است

تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه

آن را به به کناري انداختي

او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه

براي اولين بار بود در زندگي اش

که اين همه به او توجه شده بود
!!!!


چند سال گذشت

وقت گرفتن نتايج بود



من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم

تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت

او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود



وقت قضاوت بود

جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند



من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند

تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند



زندگي ادامه دارد

هيچ وقت پايان نمي گيرد



من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است
!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است
!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است
!!!!


من , تو , او

هيچگاه در کنار هم نبوديم

هيچگاه يکديگر را نشناختيم



اما من و تو اگر به جاي او بوديم

آخر داستان چگونه بود؟؟؟

+ تاريخ جمعه 1389/06/05ساعت 0:8 نويسنده رها |

ديگر دست به دامن خدا هم نمی توان شد!

تازگی ها برايم دامن ِ فون ِ كوتاه می پوشد!!!

+ تاريخ پنجشنبه 1389/06/04ساعت 3:22 نويسنده رها |

... هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

حمید مصدق

+ تاريخ دوشنبه 1389/06/01ساعت 4:53 نويسنده رها |

تابستان پرباری را پشت سر میگذارم...

خواب

      نت

           خواب

                   نت

                         خواب

                                  نت

                                        خواب

                                                 ...

+ تاريخ یکشنبه 1389/05/31ساعت 3:39 نويسنده رها |

آهـــــــــــــــای! مفتی نمك به حرام!

كه حتی مفتت هم بهای گزافيست!

 

تو چه می دانی كه مادرانمان،

چه خون دل ها خورده اند،

تا تو مفتی شوی و من شاعر؟!

كه حالا با وقاحت تمام،

با آن صدای انكرالاصواتت،

نعره می زنی:ودر مورد مطالب من نظر میدی؟؟این آخرین جوابیه که برات میذارم چون عادت ندارم وقتی سگ!بر حسب غریضه پاچمو میگیره برگردم پاچشو بگیرم اخرین سنگر سکوته حالا میتونی بازم بیای توی بلاگم وهر چقدر که دلت خواست پارس کنی اخرین باریه که جواب میگیری!

رها نوشت:با عرض معذرت به شما دوستان عزیزم اما گاهی اوقات بعضی از دوستان انگار فحش خونشون پایین میاد وبنده انسان دوستیم ایجاب کرد که براش تنظیم کنم از همه معذرت میخوام.

 

+ تاريخ جمعه 1389/05/29ساعت 23:41 نويسنده رها |